حكيم زجاجى
623
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
در آن وقت هنگام قيلوله بود * نظر كن به بازى چرخ كبود اجل مست را نيز در خواب كرد * بيامد به بالين آن خفته مرد بيازيد شمشير او برگرفت * بزد گردنش سينه از سر گرفت يكى برقع آورد بر روى بست * برون آمد از خانه چون پيل مست 20 ز شهر فلسطين روان شد چو آب * به كوه اندرون رفت آن كامياب به كس بر سر كوه ننمود روى * و ليكن دلافروز بگشود موى گروهى ز مردان بر آن كوهسار * برفتند نزديك آن نامدار بر او جمع شد مردم آن ديار * مبرقع يكى مؤبد هوشيار منم گفت ( ؟ ) سفيان يزدان پاك * مرا كرد پيدا ز آب و ز خاك 25 كه تا خون ظالم بريزم چو آب * كنم امر معروف دانم صواب برآورد سلطان بيداد سر * دهد بىگمان زود بر باد سر من او را براندازم از بيخ و بار * به فرمان دادار پروردگار هر آن كس كه ما را كند ياورى * به فردوس تازد از آن داورى بدينجا شود خالى از بار غم * برون آرمش خرم از غار غم 30 بدانيد يكسر كه سفيان منم * نشان است بر آسمان دامنم من آنم كه در نامه نام من است * به آخر زمان چرخ رام من است جهان جمله گردد به فرمان من * چنين است پيمان يزدان من كه ملك زمين جمله ما را دهد * گهر بهر من ، سنگ خارا دهد جهان را ز بدكيش خالى كنم * زمين از بدانديش خالى كنم 35 نمانم ز سلطان ظالم نشان * چو گردد سر تيغ من خونفشان ببرم ز تن بيخ بيگانه « 1 » مرد * پسنديده باشم به هر كاركرد شود خرم از آب عدلم جهان * بدانديش در خاك گردد نهان « 2 » زمينهاى كشور كنم بىخراج * براندازم از كاروان سازوباج ببرم پى مرد ظالم به تيغ * بتابم چو خورشيد و بارم چو ميغ 40 در آن روستا مهترى بد همام * نكوطلعت و زيرك و نيك « 3 » نام
--> ( 1 ) بيكار ( 2 ) همان ( 3 ) پيش